چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی...در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد...
شمس الدین محمد حافظ شیرازی / Shams Aldin Mohammad Hafez Shirazi